تبليغاتX
به وبلاگ سیدحمیدرضا سیدمحمدی خوش آمدید
روان شناسی . سرگرمی. ورزشی

 

ای کاش به زمانی بر می گشتم که بزرگترین غم زندگی ام شکسته شدن نوک مدادم بود.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 15:15 | لینک  | 

با یکدیگر مهربان تر از این  باشیم و مهربانی را به عزیزان خود بیاموزیم.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 22:28 | لینک  | 


سال 365 روز است. در حالی که:

1)در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین۲۶۳ روز دیگرباقی میماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز میشود. بنابراین141 روز باقی میماند.

4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا" 15 روز میشود.پس 126 در روز باقی میماند.

5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس96 روز باقی میماند.

6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چراکه انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی می ماند.

7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8 ) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .

11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی می ماند.

12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:59 | لینک  | 

همواره پدر و مادر و معلم ها و مشاورین و کسانی که با کودکان رابطه دارند و وظیفه ی تربیت آن ها را بر عهده دارند؛ از آن ها می خواهند که بچه ی خوبی باشند و به بزرگترهای خود احترام بگذارند ولی غافل از این که خوب بودن طرق های مختلفی دارد و با کارهای مختلفی می توان به یک انسان و در این جا به کودکی خوب تبدیل شد. تنها واژه خوب باش؛ کودک را متوجه اعمال درست نمی کند؛ بلکه بهتر است که کارهایی درستی که آن ها را در رسیدن به خوب بودن و مواردی که باعث احترام گذاشتن به بزرگتر ها می شود را برای شان معرفی کرده و در طول روز برای شان بار ها تکرار کرد و در صورتی که هر کدام از این مواردی که در زیر خواهد آمد را انجام دادند؛ به آن ها پاداش دهند تا متوجه شوند که بزرگتر ها برای اعمال و رفتار خوب ارزش قايل هستد و در این حالت  آن ها سعی خواهند کرد به رفتارهای مورد پسند بزرگتر ها مبادرت ورزند. در زیر به مواردی  از رفتارهایی که یک دانش آموز یا کودک خوب بهتر است انجام دهد تا در نظر خانواده و کادر آموزشی مدرسه و جامعه محترم و با ادب دیده شود اشاره می شود. گرچه بسیاری از رفتارهای خوب دیگری هم وجود دارد که در آینده ای نزدیک خدمت خوانندگان این وبلاگ معرفی می گردد.

یک دانش آموز خوب دانش آموزی است که:

-         به پدر و مادر خود احترام می گذارد.

-          در کارهای خانه به والدین خود کمک می کند.

-         خوب درس می خواند.

-         به خواهر و برادر بزرگتر خود احترام می گذارد و به خواهر و برادر کوچکتر خود  کمک می کند.

-         به بزرگتر خود سلام می کند.

-         به نصیحت والدین و معلم خود گوش می کند.

-         مودب است و از کلمات زشت استفاده نمی کند.

-         بهداشت را رعایت می کند و بعد از دستشویی رفتن دست های خود را با آب و صابون می شوید.

-         قبل از خوردن مواد خوراکی دست های خود را تمیز می شوید.

-         مسواک می زند.

-         موهای خود را شانه می زند.

-         در حفظ و نگهداری وسایل مدرسه کوشش می کند.

-         وقتی معلم وارد کلاس می شود، به احترام او از جای خود بلند می شود.

-         بدون اجازه معلم از کلاس خارج نمی شود.

-         همکلاسی های خود را اذیت نمی کند.

-         در حیاط مدرسه دعوا نمی کند.

-         فریاد بیجا نمی زند.

-         از  وسایل دیگران بدون اجازه استفاده نمی کند.

-         بدون اجازه وارد کلاس یا دفتر مدرسه نمی شود.

-         قبل از وارد شدن به دفتر مدرسه یا اتاق مشاور در می زند.

-         در صورتی که مشکلی داشت به مشاور مدرسه مراجعه می کند.

 

 

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 13:23 | لینک  | 

  از داخل خرابه های شام، صدای یک  کودک به گوش می ‏رسيد. تمام کسانی که در میان اسرا بودند، می ‏دانستند که اين صدای رقیه دختر کوچک امام حسين است. رقیه از خواب بيدار شده بود و سراغ پدرش را می ‏گرفت. گویا خواب پدرش را ديده بود. در این حال يزيد، دستور داد سر امام حسين عليه‏ السلام را به رقیه نشان بدهند. وقتی حضرت رقیه عليهاالسلام سر بريده پدرش امام حسين عليه‏ السلام را ديد، با فرياد و ناله خودش را  روی سر بريده پدرش انداخت و همان جا، از دنیا رفت.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:37 | لینک  | 

 

لنگه های چوبی درب حیاط مان گرچه کهنه اند و

جیر جیر می کنند ولی خوشا به حالشان که همیشه با هم هستند و دیگری را تنها نمی گذارند!!!

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:34 | لینک  | 

همیشه راه برای گریز هست مگر این که متفکر خوبی نباشی

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:15 | لینک  | 

 

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
"
بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 13:21 | لینک  | 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
غلط زیادی كه جریمه ندارد.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:43 | لینک  | 



نمی‌دانم تو را در ابر دیدم یا کجا دیدم
به هر جایی که رو کردم فقط روی تو را دیدم

تو را در مثنوی، در نی، تو را در‌ های و هو، در هی
تو را در بند بند ناله‌های بی‌صدا دیدم

تو مانند ترنم، مثل گل، عین غزل بودی
تو را شکل توسل، مثل ندبه، چون دعا دیدم

دوباره لیلة القدر آمد و شوریدگی‌هایم
تب شعر و غزل گل کرد و شور نینوا دیدم

شب موییدن شب آمد و موییدن شاعر
شکستم در خودم از بس که باران بلا دیدم

صدایت کردم و آیینه‌ها تابید در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتی تازه وا دیدم

نگاهم کردی و باران یک ریز غزل آمد
نگاهت کردم و رنگین کمانی از خدا دیدم

تو را در شمع‌ها، قندیل‌ها، در عود، در اسپند
دلم را پَرزنان در حلقه پروانه‌ها دیدم

تو را پیچیده در خون، در حریر ظهر عاشورا
تو را در واژه‌های سبز رنگ ربنا دیدم

تو را در آبشار وحی جبرائیل و میکائیل
تو را یک ظهر زخمی در زمین کربلا دیدم

تو را دیدم که می‌چرخید گردت خانه کعبه
خدا را در حرم گم کرده بودم، در شما دیدم

شبیه سایه تو کعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودی، تو را هم مروه دیدم، هم صفا دیدم

شب تنهای عاشورا و اشباحی که گم گشتند
تو را در آن شب تاریک، «مصباح الهدی» دیدم

در اوج کبر و در اوج ریای شام ـ ‌ای کعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان کوی کبریا دیدم

دمی که اسب‌ها بر پیکر تو تاخت آوردند
تو را‌ ای بی‌کفن، در کسوت آل عبا دیدم

دلیل مرتضی! شبه پیمبر! گریه زهرا(س)
تو را محکمترین تفسیر راز «انّما» دیدم

هجوم نیزه‌ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» دیدم

تو را دیدم که داری دست در دستان ابراهیم
تو را با داغ حیدر، کوچه کوچه، پا به پا دیدم

تو را هر روز با ‌اندوه ابراهیم، همسایه
تو را با حلق اسماعیل، هر شب همصدا دیدم

همان شب که سرت بر نیزه‌ها قرآن تلاوت کرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفی(ص) دیدم

تنور خولی و تنهایی خورشید در غربت
تو را در چاه حیدر همنوای مرتضی دیدم

سرت بر نیزه قرآن خواند و جبرائیل حیران ماند
و من از کربلا تا شام را غار حرا دیدم

به یحیی و سیاوش جلوه می‌بخشد گل خونت
تو را ‌ای صبح صادق با امام مجتبی(ع) دیدم

تو را دلتنگ در دلتنگی شامی غریبانه
تو را بی‌تاب در بی‌تابی طشت طلا دیدم

شکستم در قصیده، در غزل، ‌ای جان شور و شعر
تو را وقتی که در فریاد «ادرک یا اخا» دیدم

تمام راه را بر نیزه‌ها با پای سر رفتی
به غیرت پا به پای زینب کبری(س) تو را دیدم

دل و دست از پلیدی‌های این دنیا شبی شستم
که خونت را حنای دست مشتی بی حیا دیدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه‎ی شمسی
که از خورشید هم خون رشیدت را فرا دیدم

مصیبت ماند و حیرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا دیدم

تصور از تفکر ماند و خون تو تداوم یافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا دیدم

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:19 | لینک  | 

فرزندم،    اگر توانستی   هم  با  شکست  و  هم   با   پیروزی  آشنا   شوی   و  در  مقابل  این   دو  متضاد ، همچنان   مردانه   ایستادگی    کنی؛   آنگاه   می توانی  ایمان   داشته    باشی    که    یک   انسان    شایسته ای   هستی.

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:25 | لینک  | 

بی خودی پرسه زدیم؛ صبحمان شب بشود! بی خودی حرص زدیم؛ سهممان کم نشود! ما خدا را با خود سر  دعوا بردیم و قسم ها خوردیم! ما به هم بد کردیم؛ ما به هم   بد گفتیم! ما حقیقت ها  را زیر  پا  له کردیم و چه قدر  حظ بردیم که زرنگی کردیم! روی هر حادثه ای، حرفی از پول زدیم!!!

 از شما می پرسم! ما که را گول زدیم؟؟؟

 

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:24 | لینک  | 

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد. لحظه "حال" را دریاب چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.

 

 

 

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 19:19 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط سیدحمیدرضا سیدمحمدی  در ساعت 23:25 | لینک  |